آبا رفت
انا لله و انا الیه راجعون ...
آبا رفت

شب چهار شنبه سوری ما خونه بابا جون برا شام دعوت بودیم و خاله ثریا و دایی حسین هم بودند
بعد از شام بابایی گفت امشب هم اینجا بمونین تا حال آروین کوچولوی ما خوب خوب بشه مامانی هم برا فردا
مرخصی گرفته بود تا از گل پسرش مواظبت کنه
از بابایی خواستیم به مامان بزرگ زنگ بزنه و حال آبا رو بپرسه (آبا مامان مامان بزرگته ،یعنی مادر بزرگه بابایی و
الان یه چند روزی بود شدیداً مریض شده بود ) بابایی زنگ زد و مامان بزرگ گفت مثل دیروزه و بعد بابایی از ما
خدا حافظی کرد و رفت خونمون و ما موندیم خونه بابا جون فردا صبح بابایی اومد دنبالمون و گفت آبا از دنیا رفت و
ما خیلی خیلی ناراحت شدیم آخه آبا خانم بسیار مومن و با وقاری بود و کنیز حضرت زهرا بود
آبا پسر گل منو خیلی دوست داشت و همش می گفت آردین (آخه به تو می گفت آردین ) پسر خودمه قند
عسل خودمه
هر چند تو آبای ناز و مهربون رو به خاطر نخواهی آورد ولی عکسهاش رو برات نگه می دارم تا ببینی پسر گلم
برای شادی روح آبای مهربون صلوات
(( الهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجه ))


آبا رفت
